استراق سمع

 

                  

 

امروز شورای انضباطی دانشگاه یکی از بهترین دوستام رو به خاطر پوششش خواست...

 دوستم طفلکی نگران بود...ازم خواست همراش برم...

نشستم پشت در شورا تا بیاد بیرون....

 

 تقصیر خودشون بود.من نمی خواستم استراق سمع کنم...

صداشون خیلی بلند بود 

ولی....

 

 چند دقیقه که گوش دادم به خاطر حرفای جناب رئیس استفراغ سمع کردم....

 

 

ازدواج

            

      

هر بار خبر ازدواج یکی از دوستام رو می شنوم٬با خودم میگم٬همین روزا منم میرم شوهر می کنم......

 

مگر حسادت دین مرا کامل کند.....

                                           

   (با اجازه دکتر کاذب)    

روزی گرم با کفش پاشنه بلند

امروز از اون روزای غیر قابل تحمل بود..ساعت ۱.۳۰ از کلینیک زدم بیرون که برم بیمارستان دیدن یکی از دوستام که بستری بود.خیلی عصبانی بودم.آفتاب هم درست میخورد تو فرق سرم..

عین کسایی که برق گرفتتشون تند تند راه میرفتم..فک کن با کفش پاشنه ده سانت اینطوری هم بخوای راه بری. یهو دیدم یکی پشت سرم صدا میزنه:(خانوم دکتر)! یعنی به من میگه؟! ولش کن..

دوباره صدا میزنه: (خانوم ....) ظاهرا با من کار داره...برگشتم دیدم یه آقای جوون داره سریع خودشو به من میرسونه...

: سلام.ببخشین خانوم دکتر.خوب هستین؟ شناختین منو؟!

: سلام.از کجا باید بشناسم؟!!!

: من برادر خانوم امینی هستم.همون خانومی که دیروز شما واسشون اندو کردین.

: خوب٬ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

: نههههههه. ولی..ولی.. اصلا ببخشین من میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ به خدا زیاد مزاحم نمیشم.

: واسه چی؟؟!!!!  باشه .....فقط خلاصه لطفا. من عجله دارم.

:راستشو بخواین من شما رو دوبار تو دانشکدتون دیدم..من دنبال یه دختر متین و خوب می گردم واسه...واسه...

: انشالا پیدا می کنین. دیگه حرفی نیست؟ من کار دارم.باید برم...

: خانوم خواهش میکنم صبر کنین..من که هنوز حرفم رو نزدم...

عجب پیله ای.تو این هوای گرم وسط خیابون.وقت گیر آورده ها.

: آقای محترم. گفتم که من عجله دارم.کاری هم از دست من برنمیاد.خداحافظ.

سرم رو میندازم پایینو سریع دور میشم.

پسره داد میزنه:فکر نمی کردم اینقدر بد اخلاق باشین.حالا که این طوری شد میگم فردا خواهرم بیاد دانشکده.

با خودم میگم:حالا که دیدی بداخلاقم. میتونی برگر....

یهو پام لیز میخوره و چشمتون روز بد نبینه پاشنه کفشم ترررق.. از وسط دو نیم میشه...

خدایا همین یکیو کم داشتم..حالا چی کار کنم..چه جوری برگردم..کفش از کجا بیارم..تاکسی از کجا پیدا کنم... خدایا چقدر کنف شدم جلو پسره...

پسره سریع خودشو به من رسوند.برقی تو چشاش بود که بیشتر قاطی کردم...

:خانوم چی شد. ماشین رو بالاتر پارک کردم اجازه بدین برسونمتون.

منفجر میشم: آقا میشه برین. خودم می دونم چی کار کنم...

به هر بدبختی بود خودم رو رسوندم خوابگاه.. می خواستم همه رو بگیرم بزنم٬ الانم دارم فک میکنم که چقدر ضایع شدم..شاید خدا میخواسته حقمو بذاره کف دستم. حتما پسره تو دلش کلی خندیده. اصلا به جهنم بخنده..حالم بده٬ سرم درد میکنه.فک کنم گرما زده شدم...( وا چقدر مامانم اینا!)

     ..................................................................................

***بعدا نوشت:

امشب دلواپسم٬ مثل کلاغی که گردویش را در حیاط خانه ای گم کرده است..

 

      

   م

   ن

   م

   ی

   ت

   ر

   س

   م.....

 

تعطیلات

         

 سلام .

 

بالاخره تعطیلات گذشت. ما هم برگشتیم از دیارمون٬ سخت بود ولی اجتناب ناپذیر...

سفر به موقع و مفیدی که توش رسیدن به درسای عقب مونده جز اصلی ترین کارام بود.

البته از اونجایی که من یه پارچه کدبانو هستم واسه خودم٬ اکثر اوقات بیکاریم رو کنار دست مادر محترم فعالیت می کردم..

..........

 اینو گفتم که مارو دست کم نگیرین.

 

...میگن سفر نطلیبده مراده!

آره ...چند روزی هم به پیشنهاد پدر رفتیم مشهد واسه زیارت....دعا کردم واسه همه. جاتون خالی خوش گذشت...

حالا هم که برگشتم٬ مواجه شدم با انبوه امتحانای پایان بخش و پایان ترم و تعداد بی شمار مریضایی که کاراشون نیمه تمام مونده...ظاهرا اوضاع بدتر از قبل رفتنمه...

مهم نیست٬ ما از پس همه ی اینها بر می آییم٬ مثل همیشه.

الان اومدم یه پست کوچولو بزنم و برم . 

فعلن با اجازه...

...

                                   

خدای را سپاس..

 تو اتاقم نشستم.. انگار ترکای پوسیدش منو از هم می پاشونه و دوباره جمع می کنه..

تنها هستم ..گهگاه صدای عبور ماشینی ذهن آرومم رو بهم می زنه...

 دارم به خودم فکر می کنم٬ به اینکه جدی جدی بزرگ شدم..

نمی دونم تا کجا می خوام بزرگ شم..شاید اونقدر که لوبیای سحرآمیزی بشم تا برسم به آسمون بالای ابرا..

هر چی بزرگتر میشم غصه های کوچیک رو حس نمی کنم ولی در عوض شادی های کوچیک رو هم نمی فهمم...

به طرز برگشت ناپذیری منطقی شده ام و به طرزعذاب آوری ایده آل گرا ...اونقدر که حتی حالا که می خوام دوست داشته باشم نمی تونم...حس می کنم منطق جای همه چیو تو زندگیم گرفته..این منو رنج میده..این باعث تنهایی منه...

 

**می گفتی:(دختر چقدر مغروری..)

تازگی ها

فهمیدم

هیچ

دوستی

ندارم.........

تو راست گفتی........

 

 

***راستی٬

 این روزها دارم واسه یکی دعا می کنم..کسی همه وجودش تو یه کلمه خلاصه شده :(مادر)

واسش دعا می کنم..واسه خوب بودنش..واسه شاد بودنش.. و پنج شنبه روز مهمیه...تولدش

دعا می کنم...با من دعا کنید.....مسیح گفته اگر دو نفر با هم دعایی بخونن خدا حتما براورده اش می کنه.......

 

                  

 

*** پنج شنبه عازم دیار خودم هستم..

 

اصفهان نامه

 

       

 

نشستم دارم مثل بچه آدم ارتودنسی می خونم..آخه دکتر چه دردت بود یهو سی دی یادگار شهرام ناظری رو گذاشتی تو دستگاه...نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای این رباعیات رو اینقدر قشنگ دکلمه کرده ٬ هر روز دلم در غم تو زار تر است/ وز من دل بیرحم تو بیزار تر است/ از من بگذشتی و غمت ما را ماند/ حقا که غمت از تو وفادار تر است... .

 

حالا انگار همه چیز یکهو عوض میشه... فضا, زمان, مکان... تو دنیای دیگری سیر می کنم... یاد فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی میفتم... یه دونه بچه ۵ ساله با دفیشنسی مندیبل داره از تو کتاب نگام میکنه...خودم رو جمع می کنم...

دوباره تلاش واسه درس خوندن..حالا یه فضای دیگه...اینبار نصف جهان...

راستی ....

اصفهان چقدر قشنگ و دیدنی بود...گذشته از جو علمی همایش٬ نگاه کردن به اون همه قشنگی سی وسه پل ساعت ۲ نیمه شب صفایی داشت واسه خودش...

اونجا دیداری هم با دکتر (شب) داشتم.ایشون نذاشتن اصفهان یه لحظه هم به من بد بگذه.....زحمتاش رو هیچ وقت یادم نمی ره. کی گفته اصفهانیا بد و خسیسن؟! ما که ندیدیم

 

***کاش تو اینجا بودی
سر این تقاطع شلوغ
و پیانو میزدی...
سرناد شوبرت... آره
و من
روی اولین پله
از صد و بیست و چهار پله ای
که به برج بلند مرتبه شهر می رسد می نشستم
و دست زیر چانه به تو خیره می شدم
و تو زیر چشمی من را می پاییدی...