امروز از اون روزای غیر قابل تحمل بود..ساعت ۱.۳۰ از کلینیک زدم بیرون که برم بیمارستان دیدن یکی از دوستام که بستری بود.خیلی عصبانی بودم.آفتاب هم درست میخورد تو فرق سرم..
عین کسایی که برق گرفتتشون تند تند راه میرفتم..فک کن با کفش پاشنه ده سانت اینطوری هم بخوای راه بری. یهو دیدم یکی پشت سرم صدا میزنه:(خانوم دکتر)! یعنی به من میگه؟! ولش کن..
دوباره صدا میزنه: (خانوم ....) ظاهرا با من کار داره...برگشتم دیدم یه آقای جوون داره سریع خودشو به من میرسونه...
: سلام.ببخشین خانوم دکتر.خوب هستین؟ شناختین منو؟!
: سلام.از کجا باید بشناسم؟!!!
: من برادر خانوم امینی هستم.همون خانومی که دیروز شما واسشون اندو کردین.
: خوب٬ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟
: نههههههه. ولی..ولی.. اصلا ببخشین من میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ به خدا زیاد مزاحم نمیشم.
: واسه چی؟؟!!!! باشه .....فقط خلاصه لطفا. من عجله دارم.
:راستشو بخواین من شما رو دوبار تو دانشکدتون دیدم..من دنبال یه دختر متین و خوب می گردم واسه...واسه...
: انشالا پیدا می کنین. دیگه حرفی نیست؟ من کار دارم.باید برم...
: خانوم خواهش میکنم صبر کنین..من که هنوز حرفم رو نزدم...
عجب پیله ای.تو این هوای گرم وسط خیابون.وقت گیر آورده ها.
: آقای محترم. گفتم که من عجله دارم.کاری هم از دست من برنمیاد.خداحافظ.
سرم رو میندازم پایینو سریع دور میشم.
پسره داد میزنه:فکر نمی کردم اینقدر بد اخلاق باشین.حالا که این طوری شد میگم فردا خواهرم بیاد دانشکده.
با خودم میگم:حالا که دیدی بداخلاقم. میتونی برگر....
یهو پام لیز میخوره و چشمتون روز بد نبینه پاشنه کفشم ترررق.. از وسط دو نیم میشه...
خدایا همین یکیو کم داشتم..حالا چی کار کنم..چه جوری برگردم..کفش از کجا بیارم..تاکسی از کجا پیدا کنم... خدایا چقدر کنف شدم جلو پسره...
پسره سریع خودشو به من رسوند.برقی تو چشاش بود که بیشتر قاطی کردم...
:خانوم چی شد. ماشین رو بالاتر پارک کردم اجازه بدین برسونمتون.
منفجر میشم: آقا میشه برین. خودم می دونم چی کار کنم...
به هر بدبختی بود خودم رو رسوندم خوابگاه.. می خواستم همه رو بگیرم بزنم٬ الانم دارم فک میکنم که چقدر ضایع شدم..شاید خدا میخواسته حقمو بذاره کف دستم. حتما پسره تو دلش کلی خندیده
. اصلا به جهنم بخنده..حالم بده٬ سرم درد میکنه
.فک کنم گرما زده شدم...( وا چقدر مامانم اینا!)
..................................................................................
***بعدا نوشت:
امشب دلواپسم٬ مثل کلاغی که گردویش را در حیاط خانه ای گم کرده است..

م
ن
م
ی
ت
ر
س
م.....