صبحی دل انگیز !!!

امروز ٬ صبح زود از خواب پا شدم...باریکه ی نور خورشید افتاده بود تو اتاقم..

چقدر هوا خوب و دل انگیز بود..

برای اولین بار صبحونه حسابی  میخورم...شارژتر میشم....

بهترین لباسامو می پوشم....

بیشتر از هر روز به خودم می رسم و زودتر از همیشه میرم دانشکده...

وای چه صبح قشنگی...چه روز قشنگی

به نگهبان دم خوابگاه هم سلام می کنم...

تصمیم دارم با بیمارا هم خوش رفتار تر از قبل باشم...آخه امروز خیلی توپم

عرض خیابونو طی می کنم...

 فقط یه چیز می تونه این حس من رو خراب کنه.اونم یه مریضه درب و داغونو معتاده...

ولی با دیدن آدمای خوش تیپ و تر و تمیز تو دانشکده  می فهمم که هیچ چیز ناراحت کننده ای وجود نداره...

وارد بخش می شم..بلند به همه سلام می کنم...پرستار بخش می آد جلو... سلام می کنم.

پرونده اولین مریضو میده دستم...

صداش می کنه...

مریض میاد توووو....

مریض یه چیزی بدتر از اینه...

       

             

 درمانش از ۲ ساعت هم بیشتر طول میکشه..ظاهرا تا ظهر باید با همین آقا سر کنم..

شما باشین چه حسی بهتون دست میده؟

الف) خوشی به شما نیومده؟

ب)  همون بهتر همیشه بد اخلاق باشین و دیر برین دانشکده؟

ج) پیش تمساحا؟!

د)

ه)

 

........................................................................................................................

 

***  از همه اینا گذشته برنامه هر روز من:

 

ساعت ۷ از خواب بیدار می شم.

ساعت ۷:30 از خوابگاه می زنم بیرون.

ساعت ۸:۳۰ میرم بخش.

ساعت ۸:۴۵ شروع ویزیت بیمارا

تا ساعت۱۲ فقط سر و دست و چشمم تو دهن مردم

ساعت ۱۲می رم کلاس

ساعت ۱۳ میرم خوابگاه

ساعت ۱۸ دوباره میرم دانشکده

ساعت ۲۱ با ۱ ساعت تاخیر میام خوابگاه..

 

این است روزگار من............. هی درس میخونی و کار می کنی تا فراموش کنی که انسانی و دلتنگی....تنهایی و می ترسی.....