افکار پریشان

 دیشب جشن فارغ التحصیلی هشتادو یکی هامون هم شکوهی داشت واسه خودش٬ فقط نمی دونم چرا وسط کلیپ خداحافظیشون یهو دلم ریخت..

یاد جشن فارغ التحصیلیت..استرس..هیجان..تخصص..تبریک..قربون صدقه رفتنای مادر بزرگت.

حتما الان کنار پنجره یه باغ قشنگ تو خیابون امام رضا نشستی٬ پاتم رو پات انداختیو چایی هورت می کشیو بعضی وقتا هم یه نیم نگاهی به کتاب Art & Science میندازی.

 مهم نیست که نیستی..مهم اینه که یه روزی ((تمام نا تمام من تموم میشه))٬ چه باشی چه نباشی.

 

  *** امشب داشتم به اون دانشجویی فکر می کردم که چند وقت پیش خودش رو کشت..

  طفلکی.. حتما نتونسته بود ثقل و سنگینی این موجودات ناشناخته رو توی این شهر تحمل کنه...
... .و من سر کلاس اطفال, امروز که استاد دیر اومد, وقتی که آدم فضایی ها توی کلاس شلوغ می کردن, روی یه تکه  کاغذ نوشتم ; بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا به تو پناه می برم از شر شیطان رانده شده...

 

****خط خطی های  امشبم خیلی زیاد شده.  این روزا پریشانی عادت مغز منه.

 

یه دوستی میگفت:( تازگیا زیاد غر میزنی). خودم هم نمی دونم چرا..

 

 یقه کاپشنم رو بالا میارم. سرما در میان بهار! به گزارش سازمان هواشناسی روزهای سردتری نیز تو راهه. 


 

صبحی دل انگیز !!!

امروز ٬ صبح زود از خواب پا شدم...باریکه ی نور خورشید افتاده بود تو اتاقم..

چقدر هوا خوب و دل انگیز بود..

برای اولین بار صبحونه حسابی  میخورم...شارژتر میشم....

بهترین لباسامو می پوشم....

بیشتر از هر روز به خودم می رسم و زودتر از همیشه میرم دانشکده...

وای چه صبح قشنگی...چه روز قشنگی

به نگهبان دم خوابگاه هم سلام می کنم...

تصمیم دارم با بیمارا هم خوش رفتار تر از قبل باشم...آخه امروز خیلی توپم

عرض خیابونو طی می کنم...

 فقط یه چیز می تونه این حس من رو خراب کنه.اونم یه مریضه درب و داغونو معتاده...

ولی با دیدن آدمای خوش تیپ و تر و تمیز تو دانشکده  می فهمم که هیچ چیز ناراحت کننده ای وجود نداره...

وارد بخش می شم..بلند به همه سلام می کنم...پرستار بخش می آد جلو... سلام می کنم.

پرونده اولین مریضو میده دستم...

صداش می کنه...

مریض میاد توووو....

مریض یه چیزی بدتر از اینه...

       

             

 درمانش از ۲ ساعت هم بیشتر طول میکشه..ظاهرا تا ظهر باید با همین آقا سر کنم..

شما باشین چه حسی بهتون دست میده؟

الف) خوشی به شما نیومده؟

ب)  همون بهتر همیشه بد اخلاق باشین و دیر برین دانشکده؟

ج) پیش تمساحا؟!

د)

ه)

 

........................................................................................................................

 

***  از همه اینا گذشته برنامه هر روز من:

 

ساعت ۷ از خواب بیدار می شم.

ساعت ۷:30 از خوابگاه می زنم بیرون.

ساعت ۸:۳۰ میرم بخش.

ساعت ۸:۴۵ شروع ویزیت بیمارا

تا ساعت۱۲ فقط سر و دست و چشمم تو دهن مردم

ساعت ۱۲می رم کلاس

ساعت ۱۳ میرم خوابگاه

ساعت ۱۸ دوباره میرم دانشکده

ساعت ۲۱ با ۱ ساعت تاخیر میام خوابگاه..

 

این است روزگار من............. هی درس میخونی و کار می کنی تا فراموش کنی که انسانی و دلتنگی....تنهایی و می ترسی.....

 

 

 

 

خاطره نامه

 

نشستم جلوی نور خیره کننده مانیتور و هی می نویسم و هی پاک می کنم. هی می نویسم و هی پاک می کنم. هی می نویسم و هی....

دلم می خواد بنویسم ٬ نمی تونم...

کجا بودم؟

کجا بودی؟

نمی دونم بودی یا اصلا نبودی شاید فقط حس لامسم درکت کرد.. یا شاید بویایی٬ یا...

 

**  پارسال این موقع رو آهسته مرور می کنم...یادش به خیر...

 

           

 

 

...............................................................................................................

 

***

گوسفندی از طویله بیرون آمد و بجای بع بع گفت مع مع. همه گوسفندان دورش جمع شدند و فریاد زدند مع مع. ناگهان گوسفندی آنطرف تر بانگ نع نع سر داد. همه گوسفندان دنبال او دویدند و گوسفندی که گفته بود مع مع زیر دست و پا له شد... .

روزهای اردیبهشت

 

            

 

هر سال اردیبهشت ٬ مسابقات والیبال بین دانشگاهی برگزار میشه و امسال هم این مسابقات با نام نوآوری و شکوفایی برگزاره...

این روزا بدجوری درگیر تمرینا و مسابقات ام . سطح بازیا نسبت به چهار سال اخیر فوق العاده بالا رفته و جایگاه ما هم با ۳ برد و ۱ باخت فعلا مناسبه. بازی بعدیمون مقابل تیم دانشگاه فنی هاست که البته به خاطر بازی امروز٬ یکی از انگشتای دستم وضعیت خوبی نداره و فکر نمی کنم بهبودش به این بازی برسه... 

دغدغه بعدی من تو این روزا به اتمام رسوندن نوشتن پروپوزاله که  الویت بعدی کارای منو به خودش اختصاص داده. درس خوندن وآماده شدن واسه امتحانا هم بقیه وقت من رو پر می کنه...

 

سایت دانشگاه علوم پزشکی اصفهان هم میگه مقالم واسه presentation تو دهمین کنگره دانشجویان دندان پزشکی کشور پذیرفته شده. ظاهرا باید خودمو واسه سفر هم آماده کنم................

 

 

***من معتقدم استحقاق هر فرد برای زندگی توی مرگش مشخص میشه.....

                       مثلا بعضیا سگ کش میشن....

 

 

 

طلوع

 

خواهران بسیجی من به دخترا  توهین میکنند به خاطر مذهبشون ٬ و برادران مسلمان ولگرد من تو خیابون به دخترا تنه می زنن  به خاطر هرزگی شون ٬ و دخترا دستگیر می شن به خاطر رنگ لباسشون... موهاشون....زندگی شون...... و این برادران مسلمان ولگرد همچنان خیابون ها را گز می کنند...

 

یعنی خداوند اینجوری فرمان داده؟؟.......

 

 

********

 

              

 

هی

 

رفقا!

 

خورشید را ببینید

 

در خانه من غروب کرد

 

می گوید

 

بگذار فردا از خانه تو طلوع کنم....

 

هی رفقا!

 

من باج می گیرم

 

فردا پنجره ها را نبندم...

 

  

اتفاق شیرین زندگی من

 

                       

 

دوباره این روزا هر چی تلویزیونو  روشن می کنی همش حرف از شوریه که شور من و تو نیست... حرف از دغدغه هایی که دغدغه من و تو نیست... .
و چه دردیه زیستن تو مملکتی که نفس حضور پای صندوق رای از اینکه چه کسی انتخاب بشه مهمتره...
مگه نه اینه که نه اصول اینوری ها اصول من و تو هست که به اونها بگراییم و نه اصلاح اونوری ها اون چیزی که من و تو می خوایم تا اون رو بطلبیم... . و اصلا کدوم اصلاح طلب و کدوم اصولگرا؟!

بگذریم.......

  همون بهتر که اینجا جای این حرفا نباشه!

        

             

 

 

************************************** 

 

 

تو 

 نه آدمی٬ نه گنجشک

تو اتفاق شیرین زندگی منی

که افتادی و شکستی...

نیمه ات را باد برد

و نیمه ی دیگرت

زیر پای دختری مغرور له شد.........

 

 

   

                           

 

                              

روزهای سرشار

 

                                                

 

برای رسیدن به امتحان فقط نیم ساعت وقت دارم ......

سوار یه تاکسی می شم ٬ تاکسی نیست یه پیکانه و یه پیرمرد زهوار در رفته درب و داغون که معلوم نیست خماره یا نشئه!٬ تا سوار می شم٬  می گه من این جایی نیستمااا (منظورش همین شهریه که توش درس می خونم) نیستم.....من شیرازیم...مثه اینا نیستم...اینا وحشین٬ نکنه بهشون اعتماد کنی٬ حیف همچین خانومی نیست!!

لبخند می زنم و از پنجره ماشین بیرون رو نگاه می کنم از توی آینه نگاهم می کنه٬ عجب پیرمرد بی شرمی!!!!

 ـ : من خیلی پولدارم......یه عالمه زمین دارم......خونه فلان جای تهران دارم....

شمارتو می دی؟ اصلا موبایل داری؟!!!

ــ: نه!!!!

ـ :خوب خودم برات می خرم.

خدای من....چشمهام گرد شد.....

ـ : این شماره ی منه بنویس بهم زنگ بزن....من خوشبختت می کنم.!!!!!!!!!

ـ : نگهدارید لطفا...............

..........

پیاده شدم داشتم بالا می آوردم.......

 

 

**** این روزها چیزی در من زندگی می کند....یک نوزاد شاید...سرشارم از چیزی و لبریزم از حسی....

دست و پا می زند مثل ماهی ٬درون آب سر می خورد و می چرخد ...من نگاه می کنم.....

هجوم گرمایی عظیم در من..

این روزها فقط می دانم سرشارم....همین!

 

****بعدا نوشت:

نام این پست به دلیل سوء تفاهم های پیش آمده تغییر کرد...