دیشب جشن فارغ التحصیلی هشتادو یکی هامون هم شکوهی داشت واسه خودش٬ فقط نمی دونم چرا وسط کلیپ خداحافظیشون یهو دلم ریخت..
یاد جشن فارغ التحصیلیت..استرس..هیجان..تخصص..تبریک..قربون صدقه رفتنای مادر بزرگت.
حتما الان کنار پنجره یه باغ قشنگ تو خیابون امام رضا نشستی٬ پاتم رو پات انداختیو چایی هورت می کشیو بعضی وقتا هم یه نیم نگاهی به کتاب Art & Science میندازی.
مهم نیست که نیستی..مهم اینه که یه روزی ((تمام نا تمام من تموم میشه))٬ چه باشی چه نباشی.
*** امشب داشتم به اون دانشجویی فکر می کردم که چند وقت پیش خودش رو کشت..
طفلکی.. حتما نتونسته بود ثقل و سنگینی این موجودات ناشناخته رو توی این شهر تحمل کنه...
... .و من سر کلاس اطفال, امروز که استاد دیر اومد, وقتی که آدم فضایی ها توی کلاس شلوغ می کردن, روی یه تکه کاغذ نوشتم ; بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا به تو پناه می برم از شر شیطان رانده شده...
****خط خطی های امشبم خیلی زیاد شده. این روزا پریشانی عادت مغز منه.
یه دوستی میگفت:( تازگیا زیاد غر میزنی). خودم هم نمی دونم چرا..
















