
دیگه حس راه رفتن ندارم.همونجا کنار پنجره ی یکی از راهروهای خوابگاه می شینمو به آسمون خیره می شمو آروم آروم گریه می کنم.....
صدای چندتا از بچه های خوابگاه رو می شنوم که چند قدم اون ور تر واستادنو دارن راجع به من حرف میزنن....
یکیشون میگه:(( بچه ها ! اون کیه؟ می شناسینش؟ داره گریه می کنه....))!
اون یکیشون می گه:(( حتما پسره ولش کرده...))!
یکی میگه:(( شایدم بلایی سرش آورده و در رفته...))!
یکی میگه:(( از این دخترایی که واسه پسرا اشک می ریزن متنفرم...))!
یکی میگه:(( خاک تو سرش٬ اینا ننگ جامعه پزشکین...))!
یکی میگه:(( ولی بهش نمیاد اهل پسر و این حرفا باشه. شاید نمره نیاورده٬ استاد هم جوابش کرده...))!
..................................
و من
در حالیکه دلم واسه دستای مهربون مادرم تنگ شده٬ به آسمون خیره میشمو زیر لب براش دعا می کنمو آروم آروم گریه می کنم....

