آرمان ذهن من

                  

*دیروز خیلی بدجور ازش ترسیده بودم. خیلی آروم موبایلش رو از جیب کتش در آوردو کمی نگاش کرد و بعد انداختش رو زمین. هاج و واج مونده بودم. از رو صندلی بلن شد. موبایل رو از رو زمین ور داشت و محکم کوبید زمین.

جرات نداشتم یک کلمه حرف بزنم. احساس کردم اگه حرف بزنم منو به باد کتک می گیره. خیلی خونسرد به طرف موبایل رفت. باطری اش از جا دراومده بود.اونو سر جاش محکم کرد. این دفه اونو با تمام توان به سمت سقف پرتاب کرد . می خواستم بلن شم و از مغازه فرار کنم اما نمی تونستم..انگار به صندلی میخکوب شده بودم . موقرانه به طرف موبایل رفت.اونو ورداشت و به طرف من اومد.هول کرده بودم ٬ قلبم به شدت می زد. به یه متری من که رسید موبایل رو جلوی من گرفت ٬ کاملا سالم بود.

گفت:(( از همینا می خواین بدم خدمتتون؟))

 

**

امروز با یکی از هم کلاسیا به یه مدرسه راهنمایی غیر انتفاعی! دعوت شده بودیم تا در مورد لزوم پیشگیری و از این بحثا باهاشون صحبت کنیم..حدودا ۸:۵رسیدیم مدرسه .... عجب جای افتضاحی بود ... اگر قرار بود به این جور جاها غیر انتفاعی بگن پس مدرسه عادی چیه. وارد که شدیم مدیر به استقبالمون می آد ... یه لحظه از یخ بودن مدیره داشت سردمون میشد ... انگار زیر بهمن گیر افتاده بود و خلاصه بعد از سه روز اوردنش بیرون ...

روبروی بچه ها روی مبل های شاهانه که برامون تدارک دیده بودن نشستیم ! خلاصه که یه مقداری شر و  ور گفتیم و سوال کردیمو....

یه چیزی که جالب بود خنده های زیرکانه ی بچه های شرور مدرسه بود که یه جورایی منو یاد دوران راهنمایی خودم انداخت.. تازه فهمیدم که چقدر غیر قابل تحمل بودم....

ساعت ۹ می رسم بخش٬ اونم بخش پریو ! یعنی با نیم ساعت تاخیر ٬رفتار استاد اصلا دوستانه نبود. در هر صورت اهمیتی نداشت ..چون گذشت...

این چند روز اصلا نمی فهمم زمان چه جوری می گذره ; بخش تشخیص می شه پارسیل٬ کلاس ثابت می شه جراحی ٬ اطفال میشه خوابگاه و....ولی من هنوز هم منتظر اون اتفاق شیرین زندگیم هستم....