دیوونه میشم
توی زندگی آدم یه چیزایی تحملش خیلی سخته..
سخته کیلومتر ها از خونت دور شی..
سخته توی شهر غریب باشی و احساس تنهایی هم بکنی....
سخته یه سری آدمای بی لیاقت مثل بختک تو زندگیت باشن....
اینها همه سخته ...
و البته آسون میشه وقتی شب ساعت ۱۱آهنگ (به من نگا کن واسه یه لحظه) از کامپیوتر قراضه شنیده میشه
این روزابعضی موقع ها همینجوری می زنم زیر آواز...
همینجوری یهو خوشی میزنه زیر دلم...
بگذریم...
ساعت یازده و نیم شب بود که هم اتاقیم مرد. جسدش را روی کولم انداختم و آوردمش توی حیاط. هوا سرد بود و از تنش بخار بلند می شد. بیل رو برداشتم و شروع کردم به کندن گودال توی باغچه. نیم متر که کندم هم اتاقیم رو برداشتم انداختم توی گودال. سرش بیرون مونده بود. با پام سرش رو فشار دادم که پایین بره. صدای خرد شدن استخوونای گردنش رو شنیدم. دلم ریش شد. با بیل روش خاک ریختم و اونقدر خاک ریختم که گودال پر شد. حیف... . دخترخوبی بود. به یاد خوبی هاش افتادم. همونجا روی خاک نشستم و براش گریه کردم.
حیف. دختر خوبی بودی. پنج سال با هم زندگی کردیم . چه خاطراتی. چه شب هایی. ولی یه کارت اعصابم رو داغون می کرد. چایی خوردنت. از همون روز اول بهت گفته بودم وقتی چایی می خوری هورت نکش. اگه صدای خودت رو موقع قند جویدن می شنیدی می فهمیدی که چه زجری می کشم. خوب امشب هم تقصیر خودت شد. من بهت گفته بودم اگه میخوای چایی بخوری برو اون ور. ولی تو از لجت اومدی صاف نشستی کنارم. اون هم درست موقعی که من گوشت خرد می کردم. شروع کردی به چایی خوردن و هورت کشیدن و قند جویدن. پس بهم حق بده که با ساطور بزنم تو فرق سرت...
حیف. دختر خوبی بودی. پنج سال با هم زندگی کردیم . چه خاطراتی. چه شب هایی. ولی یه کارت اعصابم رو داغون می کرد. چایی خوردنت. از همون روز اول بهت گفته بودم وقتی چایی می خوری هورت نکش. اگه صدای خودت رو موقع قند جویدن می شنیدی می فهمیدی که چه زجری می کشم. خوب امشب هم تقصیر خودت شد. من بهت گفته بودم اگه میخوای چایی بخوری برو اون ور. ولی تو از لجت اومدی صاف نشستی کنارم. اون هم درست موقعی که من گوشت خرد می کردم. شروع کردی به چایی خوردن و هورت کشیدن و قند جویدن. پس بهم حق بده که با ساطور بزنم تو فرق سرت...


