با تو در باغ پونه

این روزها اونقدر درس می خونم که هر لحظه ممکنه کله ام متلاشی بشه... اما امشب همه کتاب هام رو گذاشتم کنار. روى تخت مى‏افتم و چشمامو مى‏بندم. یهو میرم به دنیای خاطراتم...

 

(تهران. هشتمین همایش دانشجویان و رزیدنت های دندانپزشکی سراسر کشور...اردیبهشت ۸۶)

 

یادش بخیر..

 

همون جایی که اومدی جلو و آدرس سالن کنفرانس رو از من گرفتی... با چه بی حوصلگی جوابتو دادم...حقت بود.. سالن به اون واضحی روبروت...

و فرداش که به خودت جرات دادی:((خانوم محترم می تونم بیرون کنفرانس با شما صحبت کنم؟))

و هزار ماجرای بعد و بعدتر...

آره..

 پارسال مثل همین امروز بود می خواستیم همو برای دومین بار ببینیم... و من که اونقدر اخمو بودم که زبونت بند اومده بود... چقدر ساده بودی وآروم و مهربون... اونقدر که دل دختری مثل من رو آب کردی...همون لحظه بود که فهمیدم دوست داشتن هم قشنگه...من هم میتونم دوست داشته باشم...

و همون شب ساعت ۱۱بود که تو باغ پونه اسممون رو با گلای پونه رو زمین نوشتیم و بعدباد اومد و همش رو برد و من برای اولین بار خندیدم. نگام کردى، مکث کردى و گفتى که دوسم داری و من  گفتم «حتى باور نکردن من هم چیزى از قشنگى این جمله‏ات کم نمى‏کنه.» 

                                          

                                             

 

 

حالا نیستی... یعنی بعد از اون اتفاق نشد که باشی..

و من اینها رو نوشتم چون این روزها زیاد دلتنگت میشم... می دونم تو هم دلتنگی...

ولی مهم نیست..چند روزه دیگه تعطیلاته...میرم خونه...روی خونواده رو می بوسم..از فرداش مهمونا واسه دیدن من میان و میرن..من هم همینجور هندونه قاچ می کنمو آجیل می خورمو
فیلم سینمایی می بینمو در مورد قیمت بنزین و انرژی هسته ای و کانال ضد ایرانی رنگارنگ با بابا بحث می کنم. اونوقت دیگه دلتنگی یادم میره..

بعد تعطیلات تمام می شه. هر دومون بر می گردیم دانشگاه. کتابها را باز می کنیم و درس می خونیمو کار میکنیمو تو پشت خط آزمون بوردی و من پشت خط آزمون تخصص...

 

میدونم که هنوز به من افتخار می کنی...

 

 

من تقریبا این روزا هیچی نمیدونم هیچی.. اونم تو کوران امتحانایی که اونقدر پشت سر هم و بعضا تو هم تو هم! هستن که کاملا گیج شدم... کله ام داره متلاشی میشه....



شب استرس

 

              

 

دیشب بیشتر از هر شب دیگه ای استرس داشتم. یه دلیل داشتم که نمی خوام بخندین پس نمی گم...تا ساعت ۵ صبح هر چی تلاش کردم نشد بخوابم. دلم می خواست گریه کنم ولی نمی شد. آخه گریه تو کار ما نیست....

 

ساعت ۱۰ صبح امروز:

سارا: ((فاطمه دکتر...(رئیس دانشکده رو می گفت) باهات کار داره. گفته بری دفترش))

بسم الله یعنی چی شده .راه میفتم به سمت دفتر رئیس.. 

 وارد اتاق رئیس میشم . منو که می بینه یه لبخند میزنه.. ((به به دختر خوب ساعت ۱۰ منتظرتون بودم!! )) .

سلام کردم...

 یه نگاه مهربونی بهم کرد و گفت:(( درو ببندین وبفرمایین بشینین. ))

: ((خانوم... شما یکی از بهترین دانشجوهای ما هستین.حتما می دونین تو تقسیم بندی جدید آموزش استاد مشاور شما من هستم.. اون جوری که من اطلاع دارم مدتیه عملکرد شما مثل گذشته نیست و افت داشته..مثلا نمره درس من(اطفال) رو خیلی کم گرفتین و من تعجب کردم که شما.....

تو بخش هم که دقت می کردم مثل قبل با حوصله با مریضا برخورد نمی کردید.

از بخش های دیگه هم جویا شدم اونها هم تایید کردن...حالا دلم می خواد اگه مشکلی پیش اومده به من اعتماد کنین....))!!!!!!!

قات می زنم..آخه یکی نیست بگه شما رئیسین یا؟ الکی رو دختر مردم عیب می ذارنااااا

میگم نه آقای دکتر مشکلی ندارم..این افت هم که شما می فرمایین رو من تکذیب می کنم...

خلاصه از حرف خودش پایین نمی اومد که الاو بلا تو یه طوریت شده و یه ساعت سعی میکرد بفهمه من چمه!!!

 

** قابل توجهتون بگم من خوب خوبم و اینا همش کذبه!!!

 

راستی...

چرا ما آدما دوست داریم خودمون و دیگران رو گول بزنیم؟!

 

              ............................................................

 

*** دفترم رو ورق می زنم. تواین صفحه تو با من نیستی. جای خالیت مثل جای خالی قاب عکسی که صد سال روی دیوار بوده و بعد برداشته باشندش توی ذوق می زنه.

آدم های مهم معمولا نبودنشون بیشتر به چشم می آد تا بودنشون... .

دلم برات تنگه...

 

 

 

 

روزت مبارک

     

             

از راهی دور..........

 

دلتنگم..

 

 

دلتنگ آخرین شب لالایی قشنگ مادری که آن روزها چقدر جوان بود....

 

 

***من دوست دارم زیر چادر نماز مادرم بمیرم.

درس خواندن یک دندانپزشک

 

 

 

این روزها جز درس خوندن هیچ کاری نمی کنم. فقط درس درس درس. منزجر کنندست.نه؟؟

تازه موقع خوابیدن اونقدر خوابای عجیبو غریب می بینم که وحشت زده بیدار میشم. مثلا تمام دیشب خواب گربه هایی رو دیدم که از بس کله ماهی خورده بودن داشتن می ترکیدن! یا مثلا خواب دیدم بابا برام دلفین خریده ،تو خوابگاه جاش نمیشه!!!! یا مثلا بیست ساله دیگه شده من ۱۶ قلو دارم!!!!

 

فکر میکنین تعبیر این خواب ها چیه؟

بگذریم، فعلن اوضاع زیاد مساعد نیست...

 

 

**راستی

جویای حال من نباش

چون 

 هم چنان می آیم و می روم ولی تنهای تنها...

 

..........................................

بعدا نوشت:

تصویر این پست به دلیل درخواست دکتر سپهر تغییر کرد!!!

 

 

استراق سمع

 

                  

 

امروز شورای انضباطی دانشگاه یکی از بهترین دوستام رو به خاطر پوششش خواست...

 دوستم طفلکی نگران بود...ازم خواست همراش برم...

نشستم پشت در شورا تا بیاد بیرون....

 

 تقصیر خودشون بود.من نمی خواستم استراق سمع کنم...

صداشون خیلی بلند بود 

ولی....

 

 چند دقیقه که گوش دادم به خاطر حرفای جناب رئیس استفراغ سمع کردم....

 

 

ازدواج

            

      

هر بار خبر ازدواج یکی از دوستام رو می شنوم٬با خودم میگم٬همین روزا منم میرم شوهر می کنم......

 

مگر حسادت دین مرا کامل کند.....

                                           

   (با اجازه دکتر کاذب)    

روزی گرم با کفش پاشنه بلند

امروز از اون روزای غیر قابل تحمل بود..ساعت ۱.۳۰ از کلینیک زدم بیرون که برم بیمارستان دیدن یکی از دوستام که بستری بود.خیلی عصبانی بودم.آفتاب هم درست میخورد تو فرق سرم..

عین کسایی که برق گرفتتشون تند تند راه میرفتم..فک کن با کفش پاشنه ده سانت اینطوری هم بخوای راه بری. یهو دیدم یکی پشت سرم صدا میزنه:(خانوم دکتر)! یعنی به من میگه؟! ولش کن..

دوباره صدا میزنه: (خانوم ....) ظاهرا با من کار داره...برگشتم دیدم یه آقای جوون داره سریع خودشو به من میرسونه...

: سلام.ببخشین خانوم دکتر.خوب هستین؟ شناختین منو؟!

: سلام.از کجا باید بشناسم؟!!!

: من برادر خانوم امینی هستم.همون خانومی که دیروز شما واسشون اندو کردین.

: خوب٬ چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

: نههههههه. ولی..ولی.. اصلا ببخشین من میتونم چند دقیقه وقتتون رو بگیرم؟ به خدا زیاد مزاحم نمیشم.

: واسه چی؟؟!!!!  باشه .....فقط خلاصه لطفا. من عجله دارم.

:راستشو بخواین من شما رو دوبار تو دانشکدتون دیدم..من دنبال یه دختر متین و خوب می گردم واسه...واسه...

: انشالا پیدا می کنین. دیگه حرفی نیست؟ من کار دارم.باید برم...

: خانوم خواهش میکنم صبر کنین..من که هنوز حرفم رو نزدم...

عجب پیله ای.تو این هوای گرم وسط خیابون.وقت گیر آورده ها.

: آقای محترم. گفتم که من عجله دارم.کاری هم از دست من برنمیاد.خداحافظ.

سرم رو میندازم پایینو سریع دور میشم.

پسره داد میزنه:فکر نمی کردم اینقدر بد اخلاق باشین.حالا که این طوری شد میگم فردا خواهرم بیاد دانشکده.

با خودم میگم:حالا که دیدی بداخلاقم. میتونی برگر....

یهو پام لیز میخوره و چشمتون روز بد نبینه پاشنه کفشم ترررق.. از وسط دو نیم میشه...

خدایا همین یکیو کم داشتم..حالا چی کار کنم..چه جوری برگردم..کفش از کجا بیارم..تاکسی از کجا پیدا کنم... خدایا چقدر کنف شدم جلو پسره...

پسره سریع خودشو به من رسوند.برقی تو چشاش بود که بیشتر قاطی کردم...

:خانوم چی شد. ماشین رو بالاتر پارک کردم اجازه بدین برسونمتون.

منفجر میشم: آقا میشه برین. خودم می دونم چی کار کنم...

به هر بدبختی بود خودم رو رسوندم خوابگاه.. می خواستم همه رو بگیرم بزنم٬ الانم دارم فک میکنم که چقدر ضایع شدم..شاید خدا میخواسته حقمو بذاره کف دستم. حتما پسره تو دلش کلی خندیده. اصلا به جهنم بخنده..حالم بده٬ سرم درد میکنه.فک کنم گرما زده شدم...( وا چقدر مامانم اینا!)

     ..................................................................................

***بعدا نوشت:

امشب دلواپسم٬ مثل کلاغی که گردویش را در حیاط خانه ای گم کرده است..

 

      

   م

   ن

   م

   ی

   ت

   ر

   س

   م.....

 

تعطیلات

         

 سلام .

 

بالاخره تعطیلات گذشت. ما هم برگشتیم از دیارمون٬ سخت بود ولی اجتناب ناپذیر...

سفر به موقع و مفیدی که توش رسیدن به درسای عقب مونده جز اصلی ترین کارام بود.

البته از اونجایی که من یه پارچه کدبانو هستم واسه خودم٬ اکثر اوقات بیکاریم رو کنار دست مادر محترم فعالیت می کردم..

..........

 اینو گفتم که مارو دست کم نگیرین.

 

...میگن سفر نطلیبده مراده!

آره ...چند روزی هم به پیشنهاد پدر رفتیم مشهد واسه زیارت....دعا کردم واسه همه. جاتون خالی خوش گذشت...

حالا هم که برگشتم٬ مواجه شدم با انبوه امتحانای پایان بخش و پایان ترم و تعداد بی شمار مریضایی که کاراشون نیمه تمام مونده...ظاهرا اوضاع بدتر از قبل رفتنمه...

مهم نیست٬ ما از پس همه ی اینها بر می آییم٬ مثل همیشه.

الان اومدم یه پست کوچولو بزنم و برم . 

فعلن با اجازه...